اگر بخواهم خیلی کوتاه بگویم، رویکرد من کمک به انسان برای شناخت عمیقتر خویشتن و ساختن یک زندگی آگاهانهتر، اصیلتر و معنادارتر است.
اما واقعیت این است که مسیر رسیدن به این هدف، برای من هیچوقت فقط از روانشناسی عبور نکرده است.
سالها پیش، زمانی که وارد دنیای روانشناسی شدم، تصور میکردم بسیاری از پاسخها را میتوان در همین رشته پیدا کرد. اما هرچه بیشتر مطالعه کردم، هرچه با آدمهای بیشتری کار کردم و هرچه بیشتر زندگی را تجربه کردم، بیشتر فهمیدم که انسان موجودی بسیار پیچیدهتر از آن است که فقط از یک زاویه بتوان او را فهمید.
برای همین در کنار روانشناسی، به سراغ مدیریت رفتم. به سراغ فلسفه رفتم. به سراغ علوم اعصاب و نورو ساینس رفتم. به سراغ ادبیات رفتم. به سراغ جهان شگفتانگیز مولانا، حافظ، عطار و نظامی رفتم.
چون کمکم به این نتیجه رسیدم که انسان فقط مجموعهای از افکار و رفتارها نیست.
انسان با معنا زندگی میکند.
با عشق زندگی میکند.
با ترس زندگی میکند.
با امید زندگی میکند.
با رؤیا زندگی میکند.
و اگر بخواهیم واقعاً او را بفهمیم، باید جرئت کنیم از مرزهای یک رشته عبور کنیم.
برای همین است که در آموزشهای من ممکن است کنار یک نظریه روانشناسی، از یک داستان مثنوی هم صحبت شود. کنار یک مفهوم علمی از علوم اعصاب، از فلسفه زندگی هم حرف بزنیم. کنار بحث رشد فردی، درباره کسبوکار، هویت، معنا، رنج، عشق یا مسئولیتپذیری هم گفتگو کنیم.
نه برای اینکه موضوعات را پیچیدهتر کنیم.
برای اینکه زندگی واقعاً همینقدر چندلایه است.
من معتقدم بسیاری از مشکلاتی که امروز با آنها دستوپنجه نرم میکنیم، فقط با دانستن چند تکنیک حل نمیشوند.
گاهی لازم است ریشهها را ببینیم.
گاهی لازم است داستان زندگی خودمان را دوباره بخوانیم.
گاهی لازم است آن بخشهایی از وجودمان را بشناسیم که سالها نادیده گرفتهایم.
گاهی لازم است بفهمیم چرا بعضی ترسها تکرار میشوند، چرا بعضی رابطهها تکرار میشوند، چرا بعضی شکستها تکرار میشوند و چرا با وجود تمام تلاشها، باز خودمان را در نقطهای آشنا پیدا میکنیم.
بخش مهمی از آموزشهای من دقیقاً حول همین موضوع شکل گرفته است؛ شناختن آن هزارتوی پنهانی که بسیاری از تصمیمها، انتخابها، ترسها و رنجهای ما از آنجا سرچشمه میگیرند.
در این سالها هزاران نفر را دیدهام که به دنبال تغییر بودهاند.
بعضیها به دنبال آرامش.
بعضیها به دنبال رشد.
بعضیها به دنبال معنا.
بعضیها به دنبال موفقیت.
اما چیزی که تقریباً در همه آنها مشترک بوده، یک نیاز عمیقتر است:
نیاز به شناخت خود.
چون وقتی انسان خودش را بهتر میشناسد، تصمیمهایش هم بهتر میشوند.
رابطههایش هم بهتر میشوند.
کسبوکارش هم بهتر میشود.
آرامشش هم بیشتر میشود.
و حتی مواجههاش با رنج و بحران هم تغییر میکند.
من هیچوقت به موفقیتهای یکشبه باور نداشتهام.
به نسخههای جادویی هم باور ندارم.
به جملههای انگیزشی که قرار است زندگی را در هفت روز متحول کنند هم باور ندارم.
زندگی واقعی پیچیدهتر از این حرفهاست.
خودم در زندگی اشتباه کردهام.
شکست را تجربه کردهام.
روزهای سخت را دیدهام.
تصمیمهای درست و تصمیمهای اشتباه داشتهام.
و شاید یکی از مهمترین چیزهایی که زندگی به من یاد داده این باشد که رشد واقعی از درون آغاز میشود.
اگر ریشه ساخته شود، حتی اشتباهها هم میتوانند تبدیل به بخشی از مسیر رشد شوند.
اما اگر فقط ظاهر زندگی تغییر کند، اولین طوفان همه چیز را با خودش میبرد.
برای همین هدف من از آموزش، تولید انگیزه لحظهای نیست.
هدف من کمک به ساختن ریشه است.
کمک به ساختن آگاهی.
کمک به ساختن ظرفیتی که انسان بتواند نه فقط در روزهای خوب، بلکه در روزهای سخت زندگی هم محکمتر بایستد.
و شاید اگر بخواهم تمام این سالها را در یک جمله خلاصه کنم، آن جمله این باشد:
من باور دارم که هیچوقت برای شناختن خود، ساختن معنای تازه و آغاز دوباره دیر نیست؛ و تمام تلاش من این است که در این سفر، همراهی قابل اعتماد برای شما باشم
اگر بخواهم صادقانه بگویم، چون فکر میکنم بسیاری از ما قبل از اینکه خودمان را بشناسیم، مشغول ساختن زندگی شدهایم.
سالها درس میخوانیم.
کار میکنیم.
رابطه میسازیم.
ازدواج میکنیم.
کسبوکار راه میاندازیم.
برای آینده برنامه میریزیم.
اما گاهی در میان تمام این دویدنها، فرصتی برای شناختن کسی که قرار است تمام این زندگی را زندگی کند، پیدا نمیکنیم:
خودمان.
من در طول سالهای فعالیتم با آدمهای بسیار موفقی کار کردهام که از درون احساس آرامش نداشتند.
با آدمهایی کار کردهام که از نظر مالی شرایط بسیار خوبی داشتند اما هنوز از بعضی ترسهای قدیمی رنج میبردند.
با آدمهایی روبهرو شدهام که در ظاهر زندگی موفقی ساخته بودند اما هنوز نمیدانستند واقعاً از زندگی چه میخواهند.
و اینجاست که اهمیت خودشناسی خودش را نشان میدهد.
خودشناسی برای من حفظ کردن چند تست شخصیت یا یاد گرفتن چند اصطلاح روانشناسی نیست.
خودشناسی یعنی جرئت نگاه کردن به درون.
یعنی شناختن ترسهایی که شاید سالهاست پنهان شدهاند.
شناختن الگوهایی که بارها در زندگی تکرار میشوند.
شناختن باورهایی که بیصدا انتخابهای ما را هدایت میکنند.
شناختن بخشهایی از وجودمان که گاهی حتی خودمان هم از آنها خبر نداریم.
در روانشناسی مفهومی وجود دارد که یونگ آن را «سایه» مینامد.
بخشهایی از وجود ما که دیده نشدهاند، پذیرفته نشدهاند یا از آنها فاصله گرفتهایم.
من معتقدم بخش بزرگی از رنج انسان زمانی شکل میگیرد که از این بخشهای نادیده گرفتهشده فاصله میگیرد.
برای همین است که خودشناسی برای من فقط شناخت نقاط قوت نیست.
شناختن نقاط آسیبپذیر هم هست.
شناختن زخمها هم هست.
شناختن پیشنویسهایی هم هست که شاید سالها پیش نوشته شدهاند اما هنوز زندگی ما را هدایت میکنند.
یکی از موضوعاتی که همیشه برای من جذاب بوده این است که چرا بعضی آدمها بارها در چرخههای مشابه گرفتار میشوند.
چرا یک نفر بارها وارد رابطههای مشابه میشود؟
چرا یک نفر بارها در نقطهای مشابه از مسیر رشدش متوقف میشود؟
چرا بعضی ترسها با وجود تغییر شرایط زندگی همچنان باقی میمانند؟
بسیاری از پاسخهای این پرسشها در بیرون از ما نیستند.
در درون ما هستند.
در همان هزارتوی پیچیده و شگفتانگیزی که اسمش را روان انسان گذاشتهایم.
من هیچوقت خودشناسی را به معنای درگیر شدن افراطی با خود نمیبینم.
اتفاقاً برعکس.
خودشناسی سالم کمک میکند کمتر درگیر خودمان شویم و ارتباط عمیقتری با جهان پیدا کنیم.
وقتی انسان خودش را بهتر میشناسد، دیگر مجبور نیست مدام با ترسهایش بجنگد.
دیگر مجبور نیست دائماً خودش را اثبات کند.
دیگر مجبور نیست تمام انرژی زندگیاش را صرف فرار از بخشهای ناشناخته وجودش کند.
و در نتیجه ظرفیت بیشتری برای عشق، ارتباط، خلاقیت، معنا و رشد پیدا میکند.
من بارها گفتهام که هدف خودشناسی این نیست که انسان کامل شود.
فکر نمیکنم اصلاً چیزی به اسم انسان کامل وجود داشته باشد.
هدف این است که انسان آگاهتر شود.
کمی بیشتر خودش را بفهمد.
کمی بیشتر مسئولیت زندگیاش را بپذیرد.
و کمی کمتر قربانی الگوهایی باشد که بدون آگاهی او را هدایت میکنند.
شاید مهمترین دلیل تأکید من بر خودشناسی همین باشد:
من باور دارم وقتی انسان جای خودش را در جهان پیدا میکند، بسیاری از چیزهایی که سالها بیرون از خودش جستوجو میکرد، آرامآرام در درونش پیدا میشوند.
و شاید تمام این سفر، از همین یک سؤال آغاز شود:
«من واقعاً چه کسی هستم؟
اگر بخواهم صادقانه پاسخ بدهم، هدف من هیچوقت صرفاً آموزش روانشناسی نبوده است.
حتی اگر تمام این سالها را به عقب برگردم، فکر میکنم چیزی که همیشه برایم جذاب بوده، خودِ انسان بوده است.
اینکه چرا بعضی آدمها در سختترین شرایط دوباره بلند میشوند.
چرا بعضی آدمها با وجود امکانات فراوان همچنان احساس رضایت نمیکنند.
چرا بعضیها سالها به دنبال چیزی میگردند که نمیدانند چیست.
و چرا گاهی انسان از خودش دور میشود.
هرچه بیشتر مطالعه کردم، هرچه بیشتر آموزش دادم و هرچه با آدمهای بیشتری گفتگو کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که بسیاری از ما بیش از آنکه به اطلاعات جدید نیاز داشته باشیم، به آگاهی عمیقتر نیاز داریم.
امروز اطلاعات همه جا هست.
با چند کلیک میتوان هزاران کتاب، مقاله، پادکست و ویدئو پیدا کرد.
اما مسئله اینجاست که دانستن همیشه به معنای تغییر کردن نیست.
همه ما آدمهایی را دیدهایم که میدانند چه کاری درست است اما انجامش نمیدهند.
میدانند چه چیزی به نفعشان است اما دوباره همان مسیر قبلی را میروند.
میدانند چه چیزی به آنها آسیب میزند اما باز در همان چرخه گرفتار میشوند.
برای همین من کمکم فهمیدم که مسئله اصلی فقط یاد گرفتن نیست.
مسئله اصلی، تبدیل آگاهی به زندگی است.
هدف من از آموزش این نیست که چند مفهوم جدید به دانستههای شما اضافه شود.
هدف این نیست که بعد از پایان یک دوره، فقط چند اصطلاح جدید بلد باشید.
هدف این است که کیفیت زندگی شما بهتر شود.
رابطه شما با خودتان بهتر شود.
رابطه شما با دیگران بهتر شود.
تصمیمهای آگاهانهتری بگیرید.
معنای بیشتری در زندگی پیدا کنید.
و بتوانید در روزهای سخت، ظرفیت بیشتری برای مواجهه با زندگی داشته باشید.
من هیچوقت به رشد فردی به چشم یک مسابقه نگاه نکردهام.
به نظرم زندگی مسابقهای نیست که قرار باشد فقط سریعتر از دیگران بدویم.
زندگی بیشتر شبیه یک سفر است.
سفری که در آن قرار است آرامآرام خودمان را بشناسیم، ظرفیتهایمان را کشف کنیم، با زخمهایمان روبهرو شویم، از بعضی ترسها عبور کنیم و یاد بگیریم آگاهانهتر زندگی کنیم.
برای همین اگر بخواهم مأموریت شخصی خودم را در یک جمله خلاصه کنم، احتمالاً این خواهد بود:
کمک به انسانها برای ساختن زندگیای که فقط موفقتر نباشد، بلکه معنادارتر، اصیلتر و عمیقتر هم باشد.
من باور ندارم که هدف زندگی فقط پول بیشتر، شهرت بیشتر یا موفقیت بیشتر باشد.
همه اینها میتوانند ارزشمند باشند.
اما اگر انسان نداند چرا زندگی میکند، چه چیزی برایش مهم است و جایگاه خودش در این جهان کجاست، حتی دستاوردهای بزرگ هم گاهی نمیتوانند احساس رضایت واقعی ایجاد کنند.
شاید به همین دلیل است که در آموزشهای من، در کنار روانشناسی، از معنا حرف میزنیم.
از فلسفه حرف میزنیم.
از ادبیات حرف میزنیم.
از مولانا حرف میزنیم.
از رنج حرف میزنیم.
از عشق حرف میزنیم.
از مسئولیت حرف میزنیم.
چون زندگی واقعی فقط از یک بُعد ساخته نشده است.
و انسان هم فقط یک موجود منطقی یا فقط یک موجود احساسی نیست.
انسان داستانی پیچیدهتر از اینهاست.
و اگر قرار باشد تمام این سالها آموزش، مطالعه، درمانگری، تدریس، نوشتن کتاب و ساختن دورهها در یک جمله خلاصه کنم، آن جمله شاید این باشد:
من دلم میخواهد آدمها کمی کمتر در زندگی گم شوند؛ کمی بیشتر خودشان را بشناسند؛ و وقتی به پایان مسیرشان نگاه میکنند، احساس کنند زندگیای را زیستهاند که واقعاً متعلق به خودشان بوده است
اجازه بدهید قبل از پاسخ به این سؤال، یک اعتراف کوچک بکنم.
من هم مثل خیلی از آدمها سالها به دنبال راهحلهای سریع بودهام.
دنبال کتابی که همه چیز را حل کند.
دنبال فرمولی که مسیر را کوتاه کند.
دنبال تکنیکی که یکشبه همه چیز را تغییر دهد.
و احتمالاً اگر کسی آن زمان به من میگفت که تغییر واقعی سالها زمان، تمرین، آگاهی و مواجهه میخواهد، چندان خوشحال نمیشدم.
اما زندگی معلم صبوری است.
و یکی از مهمترین چیزهایی که به من یاد داد این بود که بسیاری از تغییرات بزرگ، آرام اتفاق میافتند.
درختی که امروز سایه دارد، یکشبه رشد نکرده است.
رابطهای که امروز عمیق است، یکشبه ساخته نشده است.
اعتماد به نفس واقعی، آرامش واقعی، بلوغ واقعی و حتی موفقیت واقعی هم معمولاً یکشبه به وجود نمیآیند.
برای همین شاید مهمترین تفاوت نگاه من این باشد که به نسخههای فوری و تغییرات نمایشی باور ندارم.
ما در دورهای زندگی میکنیم که هر روز صدها پیام به ما میگوید:
«تو میتوانی در هفت روز زندگیات را متحول کنی.»
«فقط این پنج راز را یاد بگیر.»
«فقط این سه تکنیک را انجام بده.»
«فقط مثبت فکر کن.»
اما تجربه من، هم در زندگی شخصی و هم در کار با هزاران انسان، چیز دیگری را نشان داده است.
زندگی پیچیدهتر از آن است که در چند جمله خلاصه شود.
رنج واقعی پیچیدهتر از آن است که با چند شعار حل شود.
ترسهای عمیقتر از آن هستند که با چند جمله انگیزشی ناپدید شوند.
و انسان ارزشمندتر از آن است که برای او نسخههای آماده بپیچیم.
برای همین در آکادمی مسیر بیشتر از اینکه به دنبال ایجاد هیجان باشیم، به دنبال ایجاد فهم هستیم.
بیشتر از اینکه بخواهیم انگیزه لحظهای ایجاد کنیم، تلاش میکنیم آگاهی پایدار بسازیم.
بیشتر از اینکه بخواهیم به آدمها بگوییم چه فکر کنند، تلاش میکنیم کمک کنیم عمیقتر ببینند.
من معتقدم بسیاری از مشکلات ما از کمبود اطلاعات نیست.
امروز تقریباً همه میدانند ورزش خوب است.
همه میدانند خواب کافی مهم است.
همه میدانند ارتباط سالم ارزشمند است.
همه میدانند اضطراب زیاد به آنها آسیب میزند.
اما دانستن لزوماً به معنای تغییر نیست.
برای همین سؤال مهمتر این نیست که:
«چه چیزی را نمیدانم؟»
سؤال مهمتر این است که:
«چرا با وجود دانستن، هنوز در بعضی چرخهها گرفتارم؟»
و اینجاست که پای خودشناسی، سایهها، پیشنویسهای زندگی، ترسهای پنهان، رانهها و الگوهای عمیقتر وارد ماجرا میشود.
یکی دیگر از تفاوتهای مهم نگاه من این است که رشد فردی را جدا از زندگی واقعی نمیبینم.
من به رشد فردیای که فقط روی کاغذ زیباست علاقهای ندارم.
رشد فردی باید در رابطهها دیده شود.
در تصمیمها دیده شود.
در کسبوکار دیده شود.
در مواجهه با بحران دیده شود.
در تربیت فرزند دیده شود.
در کیفیت زندگی روزمره دیده شود.
اگر دانستههای ما زندگی ما را تغییر ندهند، احتمالاً هنوز به آگاهی تبدیل نشدهاند.
و شاید مهمترین تفاوت نگاه من همین باشد:
من هیچوقت علاقهای به ساختن آدمهای بینقص نداشتهام.
اصلاً فکر نمیکنم چیزی به نام انسان بینقص وجود داشته باشد.
آنچه برای من مهم است، ساختن انسانهای آگاهتر است.
انسانهایی که خودشان را بهتر میشناسند.
مسئولیت بیشتری برای زندگیشان میپذیرند.
معنای عمیقتری در زندگی پیدا میکنند.
و حتی وقتی زمین میخورند، میتوانند از همان زمین خوردن چیزی یاد بگیرند.
چون در نهایت هدف ما حذف تمام طوفانهای زندگی نیست.
هدف ما این است که آنقدر رشد کنیم که در دل طوفانها نیز بتوانیم مسیر خودمان را پیدا کنیم.
و شاید اگر بخواهم همه این تفاوت را در یک جمله خلاصه کنم، آن جمله این باشد:
ما در آکادمی مسیر به دنبال تغییرات سریع و پر سر و صدا نیستیم؛ ما به دنبال ساختن ریشههایی هستیم که بتوانند سالها بعد هم به زندگی شما معنا، استحکام و رشد بدهند
اگر بخواهم صادقانه بگویم، من هیچوقت نتوانستهام انسان را فقط از دریچه روانشناسی ببینم.
روانشناسی برای من بسیار ارزشمند است و بخش بزرگی از زندگی حرفهای من را شکل داده است. اما هرچه بیشتر مطالعه کردم، هرچه بیشتر با آدمها کار کردم و هرچه بیشتر زندگی را تجربه کردم، بیشتر فهمیدم که بسیاری از پرسشهای عمیق انسان فقط در کتابهای روانشناسی پیدا نمیشوند.
پرسشهایی مثل:
چرا رنج میکشیم؟
چرا عاشق میشویم؟
چرا میترسیم؟
چرا گاهی با وجود رسیدن به چیزهایی که میخواستیم، هنوز احساس خلأ میکنیم؟
معنا چیست؟
آزادی چیست؟
و اصلاً یک زندگی خوب چگونه زندگیای است؟
اینها پرسشهایی هستند که قرنها پیش از تولد روانشناسی مدرن نیز ذهن انسان را به خود مشغول کرده بودند.
برای همین است که من سالهاست در کنار روانشناسی، به سراغ فلسفه، ادبیات و بهویژه آثار مولانا، حافظ، عطار و نظامی رفتهام.
نه از سر علاقه صرف به شعر.
بلکه چون احساس میکنم آنها نیز در حال مطالعه انسان بودهاند.
فقط زبانشان با زبان دانشگاه متفاوت بوده است.
گاهی وقتی مثنوی را میخوانم، احساس میکنم مولانا درباره همان چیزهایی حرف میزند که امروز در رواندرمانی درباره آنها صحبت میکنیم.
درباره سایهها.
درباره ترسها.
درباره دلبستگیها.
درباره رنج.
درباره رشد.
درباره سفر انسان برای شناخت خویشتن.
البته من هیچوقت معتقد نبودهام که باید علم را کنار گذاشت و فقط به ادبیات یا عرفان تکیه کرد.
همانطور که معتقد نیستم فقط علم به تنهایی میتواند تمام حقیقت انسان را توضیح دهد.
اتفاقاً چیزی که برای من جذاب است، گفتوگوی این جهانها با یکدیگر است.
جایی که روانشناسی به ما کمک میکند ذهن را بهتر بفهمیم.
علوم اعصاب به ما کمک میکند مغز را بهتر بشناسیم.
فلسفه به ما کمک میکند درباره معنا، انتخاب و زندگی فکر کنیم.
و ادبیات و شعر کمک میکنند چیزهایی را لمس کنیم که گاهی نمیتوان آنها را صرفاً با نمودار و فرمول توضیح داد.
برای همین اگر در دورهها یا پادکستهای من از مولانا، حافظ، عطار یا نظامی میشنوید، دلیلش این نیست که میخواهم چند بیت زیبا به یک درس اضافه کنم.
دلیلش این است که معتقدم آنها هنوز حرفهای مهمی برای زندگی امروز ما دارند.
هنوز میتوانند به ما کمک کنند خودمان را بهتر بشناسیم.
هنوز میتوانند به ما کمک کنند رنجهایمان را عمیقتر بفهمیم.
هنوز میتوانند به ما کمک کنند در میانه آشفتگیهای زندگی، معنایی پیدا کنیم که ما را سرپا نگه دارد.
شاید به همین دلیل است که در بسیاری از آموزشهایم، روانشناسی کنار مولانا مینشیند.
مدیریت کنار فلسفه مینشیند.
علوم اعصاب کنار ادبیات مینشیند.
چون زندگی واقعی هم همینگونه است.
زندگی در یک رشته اتفاق نمیافتد.
انسان هم در یک بُعد خلاصه نمیشود.
و اگر بخواهم تمام این نگاه را در یک جمله خلاصه کنم، آن جمله این است:
من باور دارم که برای شناختن انسان، باید هم به پژوهشهای روز دنیا گوش سپرد و هم به صداهای عمیقی که قرنهاست از دل ادبیات، فلسفه و حکمت انسانی با ما سخن میگویند.
و شاید یکی از زیباترین بخشهای این سفر همین باشد؛
اینکه گاهی یک پژوهش علمی و گاهی یک بیت از مولانا، هر دو میتوانند چراغی باشند برای فهمیدن خویشتن.
اگر بخواهم کوتاه جواب بدهم، بله.
اما نه آنطور که معمولاً در شبکههای اجتماعی نشان داده میشود.
نه آنطور که بعضی تبلیغات وعده میدهند.
نه آنطور که گاهی در فیلمها و کتابهای انگیزشی میبینیم.
تغییر واقعی معمولاً آرامتر، عمیقتر و انسانیتر از چیزی است که تصور میکنیم.
اجازه بدهید صادق باشم.
من خودم در زندگی بالا و پایین را تجربه کردهام.
موفقیت را دیدهام.
شکست را دیدهام.
اشتباه کردهام.
تصمیمهای درست گرفتهام و تصمیمهایی گرفتهام که اگر امروز به گذشته برگردم، احتمالاً جور دیگری انتخاب میکنم.
و شاید یکی از مهمترین درسهایی که زندگی به من داده همین بوده است:
هیچ انسانی با اشتباهاتش تعریف نمیشود.
گاهی ما یک خطا میکنیم و فکر میکنیم همه چیز تمام شده است.
گاهی یک شکست را تجربه میکنیم و تصور میکنیم دیگر نمیتوانیم بلند شویم.
گاهی یک تصمیم اشتباه میگیریم و سالها خودمان را بابت آن سرزنش میکنیم.
اما زندگی بارها به من نشان داده که اگر انسان جرئت نگاه کردن، یاد گرفتن و ادامه دادن را داشته باشد، همان چیزی که روزی شبیه شکست به نظر میرسید، میتواند بعدها بخشی از مسیر رشد او شود.
من به تغییرات نمایشی خیلی باور ندارم.
به این هم باور ندارم که کسی با یک کتاب، یک دوره یا یک سمینار ناگهان به نسخهای کاملاً متفاوت از خودش تبدیل شود.
اما به چیزی عمیقتر باور دارم.
به رشد تدریجی.
به آگاهی تدریجی.
به اینکه انسان بتواند آرامآرام ظرفیت خودش را گسترش دهد.
شاید قبلاً یک انتقاد ساده چند روز ذهن ما را درگیر میکرد.
امروز چند ساعت.
فردا چند دقیقه.
نه چون جهان تغییر کرده است.
بلکه چون ما تغییر کردهایم.
شاید قبلاً یک شکست ما را برای ماهها متوقف میکرد.
امروز از آن درس میگیریم و ادامه میدهیم.
شاید قبلاً یک ترس تمام تصمیمهای زندگی ما را هدایت میکرد.
امروز هنوز آن ترس را داریم، اما دیگر فرمان زندگی را به او نسپردهایم.
این همان تغییری است که من به آن باور دارم.
تغییری که از حذف تمام ترسها نمیآید.
از حذف تمام رنجها نمیآید.
از کامل شدن نمیآید.
از آگاهتر شدن میآید.
من فکر میکنم یکی از بزرگترین سوءتفاهمهای دنیای توسعه فردی این است که گاهی تغییر را با بینقص شدن اشتباه میگیریم.
در حالی که انسان بالغ، انسانی نیست که دیگر هرگز نترسد.
انسان بالغ، انسانی نیست که دیگر هرگز اشتباه نکند.
انسان بالغ، انسانی نیست که دیگر هرگز غمگین نشود.
بلوغ شاید بیشتر شبیه این باشد که یاد بگیریم چگونه با ترسهایمان زندگی کنیم.
چگونه از اشتباهاتمان یاد بگیریم.
چگونه از رنج عبور کنیم بدون اینکه رنج ما را تعریف کند.
برای همین اگر از من بپرسید آیا انسان میتواند تغییر کند، پاسخ من این است:
بله.
بارها دیدهام.
در مراجعانم دیدهام.
در دانشجویانم دیدهام.
در دوستانم دیدهام.
و قبل از همه، در خودم دیدهام.
اما این تغییر معمولاً شبیه یک انفجار نیست.
شبیه طلوع خورشید است.
آرام.
تدریجی.
گاهی آنقدر آرام که متوجهش نمیشویم.
اما وقتی بعد از چند سال به عقب نگاه میکنیم، میبینیم آدمی که امروز هستیم، دیگر همان آدم گذشته نیست.
و شاید مهمترین نکته همین باشد:
هدف زندگی این نیست که به نسخهای بینقص از خودمان تبدیل شویم؛ هدف این است که هر سال، هر ماه و هر روز، کمی آگاهتر، کمی عمیقتر و کمی نزدیکتر به خویشتن واقعیمان شویم
این احتمالاً یکی از پرتکرارترین سؤالهایی است که در این سالها از من پرسیده شده است.
و قبل از هر چیز، میخواهم بابت اعتمادی که به من دارید از شما تشکر کنم.
چون میدانم پشت این سؤال معمولاً فقط یک درخواست برای رزرو وقت نیست.
گاهی پشت آن یک رابطه پیچیده است.
گاهی یک تصمیم دشوار است.
گاهی خستگیِ سالها جنگیدن با یک مسئله است.
گاهی احساس گم شدن است.
و گاهی فقط نیاز به این است که کسی حرف آدم را بشنود.
واقعیت این است که در طول سالهای اخیر، حجم درخواستها برای جلسات فردی بسیار بیشتر از زمانی بوده که در اختیار من قرار دارد.
برای همین در حال حاضر امکان پذیرش مراجعان جدید برای جلسات فردی بسیار محدود است و در بسیاری از مواقع عملاً امکان اضافه کردن افراد جدید به برنامه جلسات وجود ندارد.
اما دوست دارم یک نکته مهم را با شما در میان بگذارم.
من هیچوقت باور نداشتهام که رشد، تغییر یا بهبود کیفیت زندگی فقط از طریق یک نفر اتفاق میافتد.
اگر چنین بود، تمام این سالها تلاش برای ساختن یک مجموعه، تربیت همکاران حرفهای و ایجاد یک اکوسیستم آموزشی معنایی نداشت.
در آکادمی مسیر، در کنار من، دوستان و همکارانی حضور دارند که سالها در حوزه کوچینگ، توسعه فردی، مهارتهای ارتباطی، رشد فردی و همراهی انسانها آموزش دیدهاند و تجربه کسب کردهاند.
بسیاری از آنها علاوه بر آموزشهای تخصصی و مدارک حرفهای، سالها تجربه عملی کار با مراجعان را نیز در کارنامه خود دارند.
مهمتر از همه اینکه نگاه و فلسفه کاری ما به یکدیگر نزدیک است.
یعنی اگر امروز شما با یکی از همکاران مجموعه گفتگو کنید، قرار نیست با فضایی کاملاً متفاوت از آنچه در آموزشهای من میبینید روبهرو شوید.
زیرا همه ما بر یک اصل مشترک تأکید داریم:
اینکه انسان یک مسئله نیست که باید تعمیر شود.
انسان یک مسیر است که باید بهتر شناخته شود.
برای همین اگر احساس میکنید در مقطعی از زندگی نیاز به همراهی، کوچینگ، گفتگو یا دریافت راهنمایی تخصصی دارید، تیم آکادمی میتواند شما را در انتخاب مناسبترین مسیر راهنمایی کند.
گاهی یک گفتگوی خوب میتواند نقطه شروع یک تغییر مهم باشد.
گاهی یک همراه حرفهای میتواند بخشی از مسیر را روشنتر کند.
و گاهی فقط کافی است کسی در کنار شما باشد تا بتوانید آنچه را که مدتها در ذهن و قلبتان سنگینی میکرده، واضحتر ببینید.
از طرف دیگر، بخش بزرگی از تجربهها، آموختهها، مطالعات و درسهایی که در این سالها از زندگی، روانشناسی، مدیریت، فلسفه و کار با هزاران نفر آموختهام، در قالب دورهها، کارگاهها، پادکستها، کتابها و برنامههای آموزشی آکادمی مسیر در دسترس قرار گرفتهاند.
به همین دلیل بسیاری از افرادی که در ابتدا به دنبال جلسات فردی بودند، مسیر خود را از همین آموزشها آغاز کردهاند و نتایج ارزشمندی نیز به دست آوردهاند.
شاید مهمترین چیزی که بخواهم به شما بگویم این باشد:
اگر امروز امکان همراهی مستقیم من وجود نداشته باشد، به این معنا نیست که مسیر رشد شما متوقف شده است.
گاهی یک کتاب، یک پادکست، یک دوره، یک کوچ حرفهای یا حتی یک آگاهی کوچک، میتواند آغاز سفری باشد که سالها منتظرش بودهاید.
و اگر اینجا هستید، شاید همین حالا نیز در آغاز بخشی از آن سفر قرار گرفته باشید.
اگر بخواهم خیلی ساده بگویم، آکادمی مسیر حاصل نزدیک به دو دهه مطالعه، آموزش، تجربه، آزمون و خطا، یادگیری و همراهی با انسانهاست.
حدود هجده سال پیش، زمانی که نخستین کلاسها، کارگاهها و آموزشها را برگزار میکردم، هیچوقت تصور نمیکردم روزی هزاران نفر از نقاط مختلف ایران و جهان در این مسیر همراه شوند.
اما امروز وقتی به پشت سر نگاه میکنم، چیزی فراتر از چند دوره آموزشی میبینم.
چیزی فراتر از یک مجموعه.
چیزی فراتر از یک کسبوکار.
من یک جامعه یادگیرنده میبینم.
جامعهای از انسانهایی که تصمیم گرفتهاند زندگی را آگاهانهتر زندگی کنند.
در طول این سالها بیش از پنجاه نفر از دوستان، همکاران، مدرسین، کوچها، متخصصان و همراهان حرفهای به شکل مستقیم در ساختن و رشد این مجموعه نقش داشتهاند و افراد بسیار بیشتری نیز به شکل غیرمستقیم در این مسیر کنار ما بودهاند.
اما اگر بخواهم مأموریت اصلی آکادمی مسیر را در یک جمله توضیح بدهم، آن جمله احتمالاً این خواهد بود:
کمک به انسان برای شناخت عمیقتر خویشتن، ساختن زندگیای آگاهانهتر و افزایش کیفیت زندگی در جهان واقعی.
نه فقط در کتابها.
نه فقط در کلاسها.
نه فقط در حرفها.
بلکه در زندگی روزمره.
در رابطهها.
در تصمیمها.
در کسبوکار.
در مواجهه با بحران.
در تربیت فرزند.
در ساختن آینده.
در کنار آمدن با گذشته.
چیزی که از ابتدا برای من اهمیت داشت این بود که آموزش از زندگی جدا نباشد.
برای همین در آکادمی مسیر هیچوقت صرفاً درباره روانشناسی صحبت نکردهایم.
همانطور که صرفاً درباره موفقیت، پول، کسبوکار یا رشد فردی هم صحبت نکردهایم.
ما همیشه تلاش کردهایم به انسان به عنوان یک کل نگاه کنیم.
انسانی که هم ذهن دارد.
هم احساس دارد.
هم رؤیا دارد.
هم ترس دارد.
هم گذشته دارد.
هم آینده.
هم نیاز به معنا دارد.
و هم نیاز به رشد.
برای همین است که در آکادمی مسیر ممکن است از روانشناسی حرف بزنیم، از علوم اعصاب حرف بزنیم، از فلسفه حرف بزنیم، از مولانا و حافظ حرف بزنیم، از مدیریت و کسبوکار حرف بزنیم و حتی از تجربههای واقعی زندگی حرف بزنیم.
چون باور داریم انسان را نمیشود تکهتکه شناخت.
یکی دیگر از ویژگیهایی که برای ما همیشه مهم بوده، یادگیری مداوم است.
ما هیچوقت به آموزش به چشم یک محصول ثابت نگاه نکردهایم.
برای همین بسیاری از دورههای آکادمی بارها بازنگری، بازطراحی و بهروزرسانی شدهاند.
چون زندگی تغییر میکند.
انسان تغییر میکند.
دانش تغییر میکند.
و ما هم باید همراه با این تغییر رشد کنیم.
شاید زیباترین توصیفی که بتوانم برای آکادمی مسیر ارائه کنم این باشد که:
آکادمی مسیر یک مقصد نیست؛ یک سفر است.
سفری برای شناخت خود.
سفری برای رشد.
سفری برای آگاهی.
سفری برای ساختن رابطهای عمیقتر با زندگی.
و اگر امروز اینجا هستید، احتمالاً شما هم به شکلی در ابتدای بخشی از همین سفر ایستادهاید.
و ما خوشحالیم که میتوانیم در بخشی از این مسیر همراهتان باشیم
در طول نزدیک به دو دهه فعالیت آکادمی مسیر، هزاران نفر در دورهها، کارگاهها، برنامههای آموزشی و مسیرهای رشد مختلف همراه ما بودهاند.
نکتهای که همیشه برای ما اهمیت داشته این بوده که هیچ دورهای صرفاً مجموعهای از اطلاعات نباشد.
ما تلاش کردهایم هر دوره تبدیل به یک تجربه شود.
تجربهای که بتواند بخشی از زندگی واقعی انسان را لمس کند.
برای همین هر مسیر آموزشی با هدف و فلسفه متفاوتی طراحی شده است.
⸻
Morning Club | قهرمانان صبح
بیش از ۳۰ هزار شرکتکننده
بیش از ۲۴ دوره برگزار شده
اگر بخواهم این دوره را در یک جمله توصیف کنم، میگویم:
دوره ساختن خویشتن از دل نظم و استمرار.
بسیاری از آدمها میدانند چه چیزی برایشان مفید است اما در عمل نمیتوانند آن را ادامه دهند.
قهرمانان صبح درباره معجزههای کوچک روزانه است.
درباره ساختن عادتها.
درباره نظم شخصی.
درباره رشد تدریجی.
درباره اینکه چگونه زندگیهای بزرگ از تصمیمهای کوچک روزانه ساخته میشوند.
⸻
Healing Club | هیلینگ کلاب
بیش از ۱۰ هزار شرکتکننده
حدود ۱۰ دوره برگزار شده
این دوره بیش از هر چیز درباره رابطه انسان با خودش است.
درباره آشتی.
درباره صلح.
درباره آرام شدن جنگهایی که گاهی سالها درون ما ادامه داشتهاند.
بسیاری از آدمها برای تغییر زندگی تلاش میکنند در حالی که هنوز با بخشهایی از وجود خودشان در جنگ هستند.
هیلینگ کلاب سفری است برای نزدیکتر شدن به خود، شناخت زخمها و ساختن رابطهای مهربانتر با خویشتن.
⸻
خودشناسی به سبک مولانا
بیش از ۱۰ هزار شرکتکننده
حدود ۱۰ دوره برگزار شده
یکی از نزدیکترین دورهها به قلب من.
دورهای که در آن تلاش میکنیم از دریچه آثار مولانا به انسان نگاه کنیم.
نه صرفاً به عنوان شاعر.
بلکه به عنوان یکی از عمیقترین کاوشگران روان انسان.
در این مسیر درباره عشق، ترس، رنج، هویت، معنا، رشد، آگاهی و سفر انسان به سوی خویشتن گفتگو میکنیم.
⸻
آگاهی تا آفرینش
بیش از ۷ هزار شرکتکننده
بسیاری از افراد تصور میکنند رشد فردی و موفقیت حرفهای دو مسیر جداگانه هستند.
اما تجربه من چیز دیگری را نشان داده است.
در این دوره تلاش کردهایم پلی میان خودشناسی، روانشناسی، مدیریت، کسبوکار، پول، خلق ارزش و برندسازی شخصی بسازیم.
برای کسانی که میخواهند هم در جهان درون رشد کنند و هم در جهان بیرون اثرگذارتر باشند.
⸻
الفبای احیا (ABC)
جدیدترین و مهمترین مسیر آموزشی آکادمی در سالهای اخیر.
دورهای که از دل سالها کار با انسانهایی متولد شد که در میانه بحران، ابهام، خستگی، تصمیمهای سخت یا تغییرات بزرگ زندگی قرار داشتند.
ABC درباره بازگشت به زندگی است.
درباره بازسازی.
درباره اینکه چگونه از دل آشفتگی دوباره خودت را پیدا کنی.
چگونه دوباره تصمیم بگیری.
و چگونه دوباره حرکت کنی.
⸻
۵۲ هرتز
شاید بتوان گفت یکی از متفاوتترین مسیرهای آکادمی.
این دوره بر سه ستون اصلی استوار است:
پذیرش واقعیت و نگاه رواقی به زندگی
شفقت، نوازش و رابطه سالم با خویشتن
شناخت و ترمیم الگوهای عمیق شکلگرفته در سالهای اولیه زندگی
۵۲ هرتز برای کسانی است که میخواهند فقط حالشان بهتر نشود؛ بلکه خودشان را عمیقتر بفهمند.
هیدرا (Hydra)
یکی از عمیقترین و پیشرفتهترین مسیرهای آکادمی.
دورهای که به سراغ پیشنویسهای زندگی، رانهها، الگوهای تکرارشونده و چرخههایی میرود که گاهی سالها ما را در نقطهای ثابت نگه میدارند.
اگر بارها تصمیم گرفتهاید تغییر کنید اما دوباره به نقطه اول برگشتهاید…
اگر بارها رابطهها عوض شدهاند اما داستان تکرار شده…
اگر درآمد تغییر کرده اما الگوها همان ماندهاند…
هیدرا دقیقاً برای فهمیدن همین چرخهها طراحی شده است.
این دوره جزو مسیرهای پیشرفته آکادمی است و نیازمند گذراندن برخی مسیرهای پایهتر است.
SLS
یکی از محدودترین و اختصاصیترین برنامههای آکادمی.
تاکنون سه دوره از آن برگزار شده است.
SLS یک مسیر یکساله و حضوری است که برای مدیران، صاحبان کسبوکار، رهبران تیمها و افرادی طراحی شده که سالها روی رشد فردی خود کار کردهاند و آماده ورود به لایههای عمیقتر رهبری، هویت حرفهای و توسعه فردی هستند.
در این مسیر رشد درونی و رشد حرفهای از یکدیگر جدا نیستند.
هدف این نیست که فقط کسبوکار رشد کند.
هدف این است که انسانِ پشت آن کسبوکار نیز رشد کند.
و شاید مهمترین نکته درباره همه این دورهها این باشد:
هیچکدام از این مسیرها محصولاتی ثابت و تکراری نیستند.
هر دوره بارها بازنگری، بازطراحی و بهروزرسانی شده است.
چون ما باور داریم رشد واقعی زمانی اتفاق میافتد که یادگیری نیز زنده بماند.
و همانطور که انسان در حال تغییر است، آموزش هم باید در حال رشد باشد. �
اگر بخواهم خیلی کوتاه جواب بدهم:
قرار نیست همه آدمها از یک نقطه شروع کنند.
و اتفاقاً یکی از اشتباههای رایج در مسیر رشد همین است که فکر کنیم یک نسخه برای همه مناسب است.
واقعیت این است که هر انسانی در نقطه متفاوتی از مسیر زندگی ایستاده است.
ممکن است امروز کسی درگیر اضطراب، خستگی، فرسودگی یا ابهام باشد.
ممکن است فرد دیگری درگیر یک رابطه پیچیده باشد.
ممکن است کسی احساس کند سالها روی خودش کار کرده اما هنوز در چرخههای تکراری گرفتار است.
ممکن است فردی به دنبال رشد حرفهای، کسبوکار یا برندسازی شخصی باشد.
و طبیعی است که این آدمها به مسیرهای متفاوتی نیاز داشته باشند.
برای همین ما هیچوقت تلاش نکردهایم یک دوره را به همه پیشنهاد کنیم.
هدف ما فروش یک دوره نیست.
هدف ما پیدا کردن مناسبترین مسیر برای هر فرد است.
گاهی یک نفر با Morning Club بهترین نتیجه را میگیرد.
گاهی مسیر مناسب او Healing Club است.
گاهی خودشناسی به سبک مولانا.
گاهی آگاهی تا آفرینش.
گاهی ABC.
و گاهی اصلاً لازم است ابتدا از یک مسیر سادهتر شروع کند و بعد وارد دورههای عمیقتر مثل هیدرا یا SLS شود.
به همین دلیل در آکادمی مسیر تیم پشتیبانی و همراهان حرفهای حضور دارند تا به شما کمک کنند مسیرتان را آگاهانهتر انتخاب کنید.
نه بر اساس هیجان.
نه بر اساس تبلیغات.
بلکه بر اساس شرایط واقعی زندگیتان.
من همیشه معتقد بودهام که انتخاب درست، خودش بخشی از رشد است.
گاهی یک انتخاب درست میتواند ماهها یا حتی سالها آزمون و خطا را کوتاهتر کند.
و گاهی انتخاب عجولانه باعث میشود فرد وارد مسیری شود که هنوز زمانش برای او نرسیده است.
برای همین اگر امروز مطمئن نیستید از کجا باید شروع کنید، اصلاً نگران نباشید.
لازم نیست همه پاسخها را بدانید.
لازم نیست تمام مسیر را ببینید.
فقط کافی است قدم اول را پیدا کنید.
ما در آکادمی مسیر تلاش میکنیم در پیدا کردن همان قدم اول کنار شما باشیم.
چون تجربه به من نشان داده که بسیاری از سفرهای بزرگ زندگی، نه با دانستن تمام مسیر، بلکه با برداشتن اولین قدم آغاز شدهاند.
و شاید مهمترین نکته همین باشد:
قرار نیست شما خودتان را با دورهها تطبیق دهید؛ ما تلاش میکنیم مناسبترین مسیر را با شرایط امروز شما تطبیق دهیم. �
بله. و اتفاقاً این یکی از مهمترین باورهای ما در آکادمی مسیر است.
اجازه بدهید کمی صادقانهتر توضیح بدهم.
من هیچوقت نتوانستهام به آموزش به چشم یک محصول ثابت نگاه کنم.
هیچوقت نتوانستهام یک دوره را یکبار ضبط کنم، روی یک هارد ذخیره کنم و بعد سالها همان را بدون تغییر به آدمها ارائه دهم.
چون زندگی این شکلی نیست.
انسان این شکلی نیست.
و یادگیری هم این شکلی نیست.
دنیایی که امروز در آن زندگی میکنیم با پنج سال پیش متفاوت است.
پرسشهای انسانها تغییر میکنند.
چالشها تغییر میکنند.
پژوهشهای علمی تغییر میکنند.
و حتی خود من هم در حال تغییر و یاد گرفتن هستم.
برای همین تقریباً تمام دورههای آکادمی مسیر در طول سالهای گذشته بارها بازبینی، بازطراحی، تکمیل و بهروزرسانی شدهاند.
در بسیاری از موارد، حتی وقتی یک دوره برای دهمین یا بیستمین بار برگزار شده، باز هم محتوای آن دقیقاً مشابه دوره قبلی نبوده است.
چون من معتقدم آموزش زنده باید مثل یک موجود زنده رشد کند.
یکی از باورهایی که همیشه با خودم حمل کردهام این است که:
کسی میتواند معلم خوبی باشد که هنوز شاگرد خوبی مانده باشد.
اگر روزی فکر کنم همه چیز را میدانم، احتمالاً همان روز باید آموزش را کنار بگذارم.
برای همین هنوز مطالعه میکنم.
هنوز یاد میگیرم.
هنوز در کلاسها، دورهها، کتابها و پژوهشهای جدید وقت میگذارم.
هنوز از انسانها یاد میگیرم.
هنوز از اشتباهات خودم یاد میگیرم.
و همین یادگیری مداوم است که باعث میشود آموزشها هم زنده بمانند.
در آکادمی مسیر هدف ما صرفاً انتقال اطلاعات نیست.
اگر قرار بود فقط اطلاعات منتقل کنیم، امروز اینترنت این کار را بهتر از همه ما انجام میدهد.
هدف ما این است که آموزشها با زندگی واقعی انسان امروز ارتباط داشته باشند.
برای همین وقتی شما در یکی از مسیرهای آموزشی آکادمی شرکت میکنید، با مجموعهای از مطالب قدیمی و تکراری روبهرو نمیشوید.
بلکه وارد مسیری میشوید که همراه با رشد دانش، تجربه و فهم ما از انسان، در حال رشد و تکامل است.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از دوستانی که سالهاست در دورههای مختلف آکادمی حضور دارند، بارها و بارها به مسیرهای آموزشی بازمیگردند.
نه به این دلیل که مطالب قبلی را فراموش کردهاند.
بلکه به این دلیل که هر بار زاویهای تازه، نگاه عمیقتر و فهم پختهتری از همان موضوع پیدا میکنند.
و شاید مهمترین نکته همین باشد:
ما در آکادمی مسیر دوره نمیفروشیم؛ ما تلاش میکنیم یک فرآیند یادگیری زنده، پویا و در حال رشد بسازیم.
چون همانطور که زندگی متوقف نمیشود، یادگیری هم نباید متوقف شود.
اجازه بدهید قبل از هر چیز یک چیزی را به شما بگویم.
در تمام این سالها، هزاران نفر را دیدهام که با یک جمله مشترک وارد کلاسها، دورهها یا جلسات گفتگو شدهاند.
جملهای که شاید شما هم جایی در ذهن خودتان داشته باشید:
«فکر میکنم دیگر برای من دیر شده است…»
بعضیها چهل ساله بودهاند.
بعضیها پنجاه ساله.
بعضیها شصت ساله.
بعضیها تازه از یک شکست بزرگ بیرون آمده بودند.
بعضیها یک رابطه را از دست داده بودند.
بعضیها کسبوکارشان را از دست داده بودند.
بعضیها سالها با اضطراب، ناامیدی، ترس یا احساس گمگشتگی زندگی کرده بودند.
و تقریباً همه آنها فکر میکردند که فرصتشان تمام شده است.
اما زندگی چیزی را بارها به من نشان داده که هنوز هم هر بار شگفتزدهام میکند:
انسان بیش از آن چیزی که خودش تصور میکند، ظرفیت آغاز دوباره دارد.
ما معمولاً فکر میکنیم تغییر از روزی شروع میشود که همه چیز آماده باشد.
وقتی پول بیشتری داشته باشیم.
وقتی آرامتر باشیم.
وقتی زمان بیشتری داشته باشیم.
وقتی ترسهایمان از بین بروند.
وقتی شرایط بهتر شود.
اما حقیقت این است که زندگی تقریباً هیچوقت در شرایط ایدهآل شروع نمیشود.
بیشتر آغازهای مهم زندگی، وسط ابهام اتفاق میافتند.
وسط ترس.
وسط خستگی.
وسط ندانستن.
من فکر میکنم یکی از بزرگترین سوءتفاهمهای ما درباره رشد این است که تصور میکنیم قرار است روزی به نقطهای برسیم که دیگر مسئلهای وجود نداشته باشد.
اما زندگی اینگونه نیست.
مسئلهها میآیند.
رنجها میآیند.
فقدانها میآیند.
تغییرها میآیند.
هیچکس از این بخش زندگی معاف نیست.
آنچه تغییر میکند، خود زندگی نیست.
آنچه تغییر میکند، نسبت ما با زندگی است.
شاید قبلاً یک بحران ما را برای ماهها متوقف میکرد.
امروز کمتر.
شاید قبلاً یک ترس فرمان زندگی ما را در دست میگرفت.
امروز کمتر.
شاید قبلاً با هر شکست، بخشی از خودمان را از دست میدادیم.
امروز از همان شکست چیزی یاد میگیریم.
و این همان رشدی است که من به آن باور دارم.
نه حذف تاریکی.
بلکه یاد گرفتن راه رفتن در تاریکی.
نه حذف رنج.
بلکه پیدا کردن معنا در دل رنج.
نه کامل شدن.
بلکه آگاهتر شدن.
راستش را بخواهید، من هنوز هم بعد از سالها مطالعه، آموزش، نوشتن، تدریس و کار با انسانها، خودم را در حال یاد گرفتن میبینم.
هنوز سؤال دارم.
هنوز اشتباه میکنم.
هنوز چیزهای تازه کشف میکنم.
و شاید همین باعث شده بیش از هر زمان دیگری باور داشته باشم که زندگی مسابقه نیست.
هیچکس دیر نکرده است.
هیچکس عقب نمانده است.
هر انسانی مسیر خودش را دارد.
سرعت خودش را دارد.
فصل خودش را دارد.
و شاید تنها چیزی که واقعاً اهمیت دارد این باشد که یک روز، در یک نقطه از زندگی، تصمیم بگیری از خوابِ ناآگاهی بیدار شوی و قدم اول را برداری.
نه قدم صدم را.
فقط قدم اول را.
چون تمام سفرهای بزرگ جهان، از همین یک قدم آغاز شدهاند.
و اگر از من بپرسید مهمترین چیزی که بعد از این همه سال درباره انسان فهمیدهام چیست، احتمالاً این را میگویم:
انسان زمانی تغییر میکند که بالاخره تصمیم بگیرد به جای فرار کردن از خودش، با خودش ملاقات کند.
و شاید تمام آن چیزی که ما در آکادمی مسیر، در کتابها، دورهها، پادکستها و گفتگوها دنبالش هستیم، همین باشد:
نه تبدیل شدن به فردی دیگر…
بلکه بازگشتن به کسی که همیشه در درون ما حضور داشته است.
کسی که زیر لایههای ترس، عجله، قضاوت، نقشها، شکستها و انتظارات پنهان شده است.
و اگر امروز این صفحه را میخوانید، شاید بیش از آنکه به دنبال یک دوره، یک کتاب یا یک آموزش باشید، در جستجوی همان انسان گمشدهای هستید که سالهاست منتظر ملاقات دوباره با او هستید.
و اگر چنین باشد…
شاید این پایان یک صفحه نباشد.
شاید آغاز یک سفر باشد. 🌱
اجازه بدهید پاسخ این سؤال را کمی مت فاوت بدهم.
من سالهاست که آموزش میدهم.
در این سالها یک چیز را خیلی خوب فهمیدهام.
آموزش واقعی فقط انتقال اطلاعات نیست.
اگر قرار بود رشد انسان فقط با دیدن چند ویدیو اتفاق بیفتد، امروز همه ما بعد از این همه کتاب، پادکست و آموزش رایگان، باید به نسخه ایدهآل خودمان تبدیل شده بودیم.
اما همه ما میدانیم که موضوع به این سادگی نیست.
گاهی یک جمله را بارها شنیدهایم اما در یک لحظه خاص، وقتی در یک گفتگوی زنده مطرح میشود، معنای آن را واقعاً درک میکنیم.
گاهی یک سؤال ساده، دری را در ذهن ما باز میکند که سالها بسته بوده است.
و گاهی حضور یک معلم، بیش از صدها صفحه محتوا اثر میگذارد.
به همین دلیل کلاسهای ما صرفاً پکیجهای ضبطشده نیستند.
من در کلاس حضور دارم.
تدریس به صورت زنده انجام میشود.
بسته به موضوع دوره، برخی کلاسها آنلاین هستند و برخی حضوری.
اما در هر دو حالت، شما با یک آموزش زنده روبهرو هستید.
با فضایی که امکان تعامل، یادگیری و همراهی در آن وجود دارد.
راستش را بخواهید، من هیچوقت علاقهای به تولید آموزشهایی نداشتهام که فقط در هارد کامپیوترها ذخیره شوند و بعد از مدتی فراموش شوند.
چیزی که برای من اهمیت دارد، تجربه یادگیری است.
اینکه شما فقط شنونده نباشید.
فکر کنید.
سؤال بپرسید.
چالش پیدا کنید.
و گاهی حتی نگاهتان به خودتان و زندگی تغییر کند.
چون باور دارم آموزش، زمانی زنده است که انسانها در آن حضور داشته باشند.
و حضور، چیزی نیست که بتوان آن را از قبل ضبط کرد.
بنابراین اگر این سؤال برای شما وجود دارد که آیا با یک پکیج ضبطشده روبهرو هستید یا یک کلاس واقعی، پاسخ من روشن است:
شما وارد یک فرآیند آموزشی زنده میشوید.
فرآیندی که در آن من کنار شما هستم.
گفتگو وجود دارد.
یادگیری جریان دارد.
و مسیر، لحظهبهلحظه ساخته میشود.
شاید در نگاه اول تفاوت بزرگی به نظر نرسد.
اما تجربه به من نشان داده که گاهی تمام تفاوت میان دانستن و متحول شدن، در همین «حضور» نهفته است.